سلام به همه دوستای خوبم
ممنون از اینکه تو این مدت منو تنها نذاشتید و شرمنده که کلبه پاییزی رو بدون
صاحب خونه رها کردم و بهتون سر نزدم ...
راستش یه مدتی درگیر کنکور کارشناسی بودم بعد از اون هم یه جورایی اصلا
حسش نبود، نمی دونم چطور بگم، به خودم می گفتم چرا وبلاگ رو آپ کنم ؟؟؟
که چی بشه ؟ آخرش که چی ؟ اون کسی که باید بخونه که نمی خونه ...
خسته ام از این دنیا، از این زمونه ی نامردی و دورنگی، از این همه بی معرفتی ...
خسته ام از همه چیز و همه کس ، از خودم .....
چرا نوشتم در برگ تنهاییم برای تو، نمی دانم؟
شاید روزی بخوانند بر تو، عشق مرا ...
می دانم روزی خواهی آمد، می دانم ...
می دانم که باز خواهی گشت ...
می دانم ؟!!!
ولی شاید اون روز خیلی دیر باشه ...
***
نگاه ساکت باران به روی صورتم،
دزدانه می لغزد
ولی یاران نمی دانند که من
دریایی از دردم ...
به ظاهر گرچه می خندم ولی
اندر سکوتی تلخ،
می گریم ...!!!