نمي دونيم از كجا , از چي و از كي شروع كنيم ...
دو روزه كه شمارش معكوس تا پايان سال 84 شروع شده , باورش خيلي سخته , امشب آخرين شبي بود كه تو اين سال تو خوابگاه با بچه ها دور هم بوديم و ...
آخه چطور مي تونيم باور كنيم سالي كه بهترين لحظه ها , ثانيه ها و خاطراتمون با بچه ها رو تو خودش جاي داده , سالي كه در اون تازه فهميديم شهر و محيط و آموزشكده ( يا به قول خودمون آموزشدكه) مهم نيستند , مهم با هم بودنه كه خودش يه دنيا ارزش داره....
فكر نكنيم كه هيچ وقت خاطرات ترم 2 از ذهنمون پاك بشه :
با هم گريه كردنها و خنديدنهامون ...
ماه رمضون و سحري و افطاري خوردنامون كه بهترين ماه رمضونمون بود ...
مراسم پفك خورون و پشمك خورونمون كه كسي از سفره ي غيبت ما بي نصيب نمي موند ...
شيريني خريدنهاي بي دليلمون ( نامزدي و طلاق و .... )
شب زنده داريهامون تا صبح و فرداش خواب موندن سر كلاس ...
جا موندن هميشگي مون از سرويس آقاي يگانه و هشت نفري سوار تاكسي شدنون ....
به پيشواز شب يلدا رفتنمون و ....
بي خياليامون نسبت به كلاس و درس و بحث و درس خوندنهاي شب امتحانمون اونم فقط واسه پاس ...
پارتي گرفتنامون و گذاشتن خوابگاه رو سرمون ...
شب شعرهاي قشنگمون با اون استاد باحال و شاگرداي تنبلش ...
و همين طور بچه هاي با حالمون :
ساراي عزيز و مهربونمون با اون داد زدنهاي نجف آباديش كه خوبيهاش و پرستاريهاش رو هيچ وقت
فراموش نمي كنيم...
خاله نجمه ي با احساس و با معرفتمون كه از شروع ترم 3 افسوس ترم قبل رو مي خوره و به اتاقمون
لقب پاييز زده رو داده...
اكرم شيطون ترم قبل و عروس خانوم ترم جديد كه اخم كردنهاش ديگه اون لطف و صفاي ترم قبل رو
نداره ...
خواننده ي باحالمون پريسا ( البته با نوازندگي اكرم و شكيبا ) كه اون وجدان كاريشون ما رو كشته ...
پريسا يا همون بابا پارساي خودمون كه پول تو جيبي ما هميشه يادش مي ره ....
مامان راضيه ي با حالمون كه هدفش فقط جلب رضايت دختراشه ( ما دو تا )
شكيبا يا همون دايي با صفامون با اون دايي دايي گفتناش كه چقدر اذيتش كرديم ( راستي شكيبا :
خانواده خوبند؟!...)
سعيده يا همون داداش سعيد كه ترم 3 به كانون گرم خونوادمون اضافه شد و بابا پارسا هم كه
مرتب پز پسرش رو مي ده...
و در آخر ما دو تا ديوونه با اون چت كردنها و شيطونيهاي سر كلاسمون كه چه عالمي داره , غيبتهاي
الكي مون كه فكر كنيم آخرش به حذف درس ختم بشه و ... و .... و .... كه اگه بخوام همشو بگم ...
الان هم اين موقع شب زده به سرمون و دوتايي نشستيم خاطراتمون رو مرور مي كنيم , خاطرات ترمي
كه گذشت و چه زود گذشت ....
ترمي كه مطمئنا ديگه تكرا نمي شه ....
يكشنبه ساعت 1:34
خوابگاه ارسور